ارديبهشت 1393

  • شمارهٔ ۱۸

    ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو

    چین شکن زلفت چون نافهٔ چین خوش بو

    ماه است رخت یا روز؟ مشک است خطت یا شب؟

    سیم است برت یا عاج؟ سنگ است دلت یا رو؟

    لعلت به در دندان بشکست لب پسته

    زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو

    آن رایحهٔ زلف است یا لخلخهٔ عنبر؟

  • شمارهٔ ۱۷

    روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

    که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم

    چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام

    بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

    من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل

    زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

    پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

    من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

  • شمارهٔ ۱۶

    رهروان را عشق بس باشد دلیل

    آب چشم اندر رهش کردم سبیل

    موج اشک ما کی آرد در حساب

    آن که کشتی راند بر خون قتیل

    بی می و مطرب به فردوسم مخوان

    راحتی فی الراح لا فی السلسبیل

    اختیاری نیست بدنامی من

    ضلنی فی العشق من یهدی السبیل

  • شمارهٔ ۱۵

    به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش

    به کردگار رها کرده به مصالح خویش

    به پادشاهی عالم فرو نیارد سر

    اگر ز سر قناعت خبر شود درویش

    بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد

    در آفرینش از انواع نوشدارو نیش

    ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی

    مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش

  • شمارهٔ ۱۴

    جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس

    بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

    ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست

    جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

    خواهی که روشنت شود احوال سوز ما

    از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

    من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی

    از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

  • شمارهٔ ۱۳

    صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز

    کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!

    چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوز

    به بوی روز وصال تو در شبان دراز

    دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم

    غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز

    شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهام

    که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز

  • شمارهٔ ۱۲

    دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر

    تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر

    منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینم

    دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر

    مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزیبخش

    به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر

    چو باد از خرمن دونان ربودن خوشهای تا چند

  • شمارهٔ ۱۱

    مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید

    که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید

    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

    زدهام فالی و فریادرسی میآید

    زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

    موسی آنجا به امید قبسی میآید

    هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست

    هرکس آنجا به طریق هوسی میآید

  • شمارهٔ ۱۰

    صورت خوبت نگارا خوش به آیین بستهاند

    گوییا نقش لبت از جان شیرین بستهاند

    از برای مقدم خیل و خیالت مردمان

    زاشک رنگین در دیار دیده آیین بستهاند

    کار زلف توست مشکافشانی و نظارگان

    مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بستهاند

    یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه

  • شمارهٔ ۹

    در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد

    گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد

    مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل

    بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد

    در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است

    آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

    در کیش جانفروشان فضل و شرف به رندیست

    اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد

  • شمارهٔ ۸

    کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد

    خون شد دلم ز درد، به درمان نمیرسد

    با خاک ره ز روی مذلت برابرم

    آب رخم همیرود و نان نمیرسد

    پیپارهای نمیکنم از هیچ استخوان

    تا صدهزار زخم به دندان نمیرسد

    سیرم ز جان خود به سر راستان ولی

    بیچاره را چه چاره چو فرمان نمیرسد

  • شمارهٔ ۷

    من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد

    که کس به رند خرابات ظن آن نبرد

    من این مرقع دیرینه بهر آن دارم

    که زیر خرقه کشم مى کسى گمان نبرد

    مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام

    که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد

    اگر چه دیده پاسبان تو ای دل

    به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد

  • شمارهٔ ۶

    صراحی دگر بارم از دست برد

    به من باز بنمود می دستبرد

    هزار آفرین بر می سرخ باد

    که از روی ما رنگ زردی ببرد

    بنازیم دستی که انگور چید

    مریزاد پایی که در هم فشرد

    برو زاهدا خورده بر ما مگیر

    که کار خدایی نه کاریست خرد

  • شمارهٔ ۵

    هوس باد بهارم به سوی صحرا برد

    باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد

    هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش

    نه دل خسته بیمار مرا تنها برد

    آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم

    زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد

    دل سنگین ترا اشک من آورد به راه

    سنگ را سیل تواند به لب دریا برد

  • شمارهٔ ۲

    صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب

    فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب

    خانه بیتشویش و ساقی یار و مطرب نکتهگوی

    موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب

    از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب

    خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب

    از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع

  • شمارهٔ ۱

    ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما

    بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما

    از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم

    قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما

    به دعا آمدهام هم به دعا دست بر آر

    که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما

    فلک آواره به هر سو کندم میدانی؟

    رشک میآیدش از صحبت جان پرور ما

  • ساقی نامه

    بیا ساقی آن می که حال آورد

    کرامت فزاید کمال آورد

    به من ده که بس بیدل افتادهام

    وز این هر دو بیحاصل افتادهام

    بیا ساقی آن می که عکسش ز جام

    به کیخسرو و جم فرستد پیام

    بده تا بگویم به آواز نی

    که جمشید کی بود و کاووس کی

  • غزل شمارهٔ ۴۹۵

    می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی

    این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی

    مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

    لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

    شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

    تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

    تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

  • غزل شمارهٔ ۴۹۴

    ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

    هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

    هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

    آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

    شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

    گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

    جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح

    باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

  • غزل شمارهٔ ۴۹۳

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

    دایم گل این بستان شاداب نمیماند

    دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

    دیشب گله زلفش با باد همیکردم

    گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

    صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند

    این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

  • غزل شمارهٔ ۴۹۱

    به چشم کردهام ابروی ماه سیمایی

    خیال سبزخطی نقش بستهام جایی

    امید هست که منشور عشقبازی من

    از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی

    سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

    در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

    مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد

    بیا ببین که که را میکند تماشایی

  • غزل شمارهٔ ۴۹۰

    در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

    خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

    دل که آیینه شاهیست غباری دارد

    از خدا میطلبم صحبت روشن رایی

    کردهام توبه به دست صنم باده فروش

    که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

    نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

    نروند اهل نظر از پی نابینایی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۹

    ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

    در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

    کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده

    صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی

    بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

    ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی

    در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید

    بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۸

    سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

    گفت بازآی که دیرینه این درگاهی

    همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان

    پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی

    بر در میکده رندان قلندر باشند

    که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

    خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای

    دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۷

    ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

    در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

    هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

    خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

    آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۶

    بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

    میخواند دوش درس مقامات معنوی

    یعنی بیا که آتش موسی نمود گل

    تا از درخت نکته توحید بشنوی

    مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی

    تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی

    جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد

    زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۵

    ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

    من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

    بوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیز

    دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

    سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

    ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

    دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

    از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۴

    تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

    ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

    به خدایی که تویی بنده بگزیده او

    که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی

    گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست

    بی دلی سهل بود گر نبود بیدینی

    ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد

    آفرین بر تو که شایسته صد چندینی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۲

    ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی

    اسباب جمع داری و کاری نمیکنی

    چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی

    باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی

    این خون که موج میزند اندر جگر تو را

    در کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی

    مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

    بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۱

    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

    آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

    عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

    تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

    مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

  • غزل شمارهٔ ۴۸۰

    ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

    سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

    دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

    قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

    رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

    شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

    دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

    به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۹

    صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی

    برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

    در بحر مایی و منی افتادهام بیار

    می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

    خون پیاله خور که حلال است خون او

    در کار یار باش که کاریست کردنی

    ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

    مطرب نگاه دار همین ره که میزنی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۷

    دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

    فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

    من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

    اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

    هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

    فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

    بیا که رونق این کارخانه کم نشود

    به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۵

    گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

    چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

    شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم

    ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

    تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه

    هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

    صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام

    چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۶

    نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

    گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

    تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

    به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

    بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

    ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

    من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

  • غزل شمارهٔ ۴۷۰

    سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

    دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

    چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

    ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

    زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

    صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

    سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

  • غزل شمارهٔ ۴۷۱

    ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

    کجاست پیک صبا گر همیکند کرمی

    قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

    چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی

    بیا که خرقه من گر چه رهن میکدههاست

    ز مال وقف نبینی به نام من درمی

    حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل

    پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۲

    احمد الله علی معدله السلطان

    احمد شیخ اویس حسن ایلخانی

    خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد

    آن که میزیبد اگر جان جهانش خوانی

    دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد

    مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی

    ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند

    دولت احمدی و معجزه سبحانی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۳

    وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

    حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

    کام بخشی گردون عمر در عوض دارد

    جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

    باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

    گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

    زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

    عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

  • غزل شمارهٔ ۴۷۴

    هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی

    که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی

    ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

    نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

    بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

    که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

    گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

  • غزل شمارهٔ ۴۶۷

    زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

    گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

    روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

    زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

    روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

    صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

    مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد

    که نهادهست به هر مجلس وعظی دامی

  • غزل شمارهٔ ۴۶۸

    که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

    که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

    شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

    که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

    تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن

    که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی

    عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

  • غزل شمارهٔ ۴۶۹

    انت روائح رند الحمی و زاد غرامی

    فدای خاک در دوست باد جان گرامی

    پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت

    من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

    بیا به شام غریبان و آب دیده من بین

    به سان باده صافی در آبگینه شامی

    اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر

    فلا تفرد عن روضها انین حمامی

  • غزل شمارهٔ ۴۶۴

    بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

    خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی

    در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل

    آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی

    شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را

    هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

    آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی

  • غزل شمارهٔ ۴۶۵

    رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

    آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی

    مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا

    و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی

    میگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم

    میکردم اندر آن گل و بلبل تاملی

    گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق

    آن را تفضلی نه و این را تبدلی

  • غزل شمارهٔ ۴۶۶

    این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

    وین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی

    چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

    در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

    چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

    هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی

    من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

  • غزل شمارهٔ ۴۵۹

    زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی

    خط بر صحیفه گل و گلزار میکشی

    اشک حرم نشین نهانخانه مرا

    زان سوی هفت پرده به بازار میکشی

    کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف

    هر دم به قید سلسله در کار میکشی

    هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست

    از خلوتم به خانه خمار میکشی

  • غزل شمارهٔ ۴۶۰

    سلیمی منذ حلت بالعراق

    الاقی من نواها ما الاقی

    الا ای ساروان منزل دوست

    الی رکبانکم طال اشتیاقی

    خرد در زنده رود انداز و می نوش

    به گلبانگ جوانان عراقی

    ربیع العمر فی مرعی حماکم

    حماک الله یا عهد التلاقی

    بیا ساقی بده رطل گرانم

  • غزل شمارهٔ ۴۶۱

    کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی

    بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

    بسا که گفتهام از شوق با دو دیده خود

    ایا منازل سلمی فاین سلماک

    عجیب واقعهای و غریب حادثهای

    انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی

    که را رسد که کند عیب دامن پاکت

    که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

  • غزل شمارهٔ ۴۶۲

    یا مبسما یحاکی درجا من اللالی

    یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی

    حالی خیال وصلت خوش میدهد فریبم

    تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی

    می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم

    نومید کی توان بود از لطف لایزالی

    ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش

    تا در به در بگردم قلاش و لاابالی

  • غزل شمارهٔ ۴۵۵

    عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی

    ای پسر جام میام ده که به پیری برسی

    چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاند

    شاهبازان طریقت به مقام مگسی

    دوش در خیل غلامان درش میرفتم

    گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

    با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود

    هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی

  • غزل شمارهٔ ۴۵۶

    نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

    که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

    من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

    که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

    چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی

    وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

    در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

    حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

  • غزل شمارهٔ ۴۵۷

    هزار جهد بکردم که یار من باشی

    مرادبخش دل بیقرار من باشی

    چراغ دیده شب زنده دار من گردی

    انیس خاطر امیدوار من باشی

    چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

    تو در میانه خداوندگار من باشی

    از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او

    اگر کنم گلهای غمگسار من باشی

  • غزل شمارهٔ ۴۵۸

    ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

    بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

    در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

    چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

    در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

    شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

    نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

  • غزل شمارهٔ ۴۵۱

    خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

    تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

    آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست

    گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

    در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند

    اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

    ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی

    تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

  • غزل شمارهٔ ۴۵۲

    طفیل هستی عشقند آدمی و پری

    ارادتی بنما تا سعادتی ببری

    بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش

    که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری

    می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

    به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

    تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

    که در برابر چشمی و غایب از نظری

  • غزل شمارهٔ ۴۵۳

    ای که دایم به خویش مغروری

    گر تو را عشق نیست معذوری

    گرد دیوانگان عشق مگرد

    که به عقل عقیله مشهوری

    مستی عشق نیست در سر تو

    رو که تو مست آب انگوری

    روی زرد است و آه دردآلود

    عاشقان را دوای رنجوری

    بگذر از نام و ننگ خود حافظ

  • غزل شمارهٔ ۴۵۴

    ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

    از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

    چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن

    که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

    ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

    که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

    به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

  • غزل شمارهٔ ۴۴۸

    ای که در کوی خرابات مقامی داری

    جم وقت خودی ار دست به جامی داری

    ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز

    فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

    ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

    گر از آن یار سفرکرده پیامی داری

    خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی

    بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

  • غزل شمارهٔ ۴۴۹

    ای که مهجوری عشاق روا میداری

    عاشقان را ز بر خویش جدا میداری

    تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب

    به امیدی که در این ره به خدا میداری

    دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

    به از این دار نگاهش که مرا میداری

    ساغر ما که حریفان دگر مینوشند

    ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری

  • غزل شمارهٔ ۴۵۰

    روزگاریست که ما را نگران میداری

    مخلصان را نه به وضع دگران میداری

    گوشه چشم رضایی به منت باز نشد

    این چنین عزت صاحب نظران میداری

    ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار

    دست در خون دل پرهنران میداری

    نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ

    همه را نعره زنان جامه دران میداری

  • غزل شمارهٔ ۴۴۷

    بیا با ما مورز این کینه داری

    که حق صحبت دیرینه داری

    نصیحت گوش کن کاین در بسی به

    از آن گوهر که در گنجینه داری

    ولیکن کی نمایی رخ به رندان

    تو کز خورشید و مه آیینه داری

    بد رندان مگو ای شیخ و هش دار

    که با حکم خدایی کینه داری

  • غزل شمارهٔ ۴۴۳

    چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

    خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

    ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبی

    ز سحر چشم تو هر گوشهای و بیماری

    مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب

    که در پی است ز هر سویت آه بیداری

    نثار خاک رهت نقد جان من هر چند

    که نیست نقد روان را بر تو مقداری

  • غزل شمارهٔ ۴۴۴

    شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری

    یاران صلای عشق است گر میکنید کاری

    چشم فلک نبیند زین طرفهتر جوانی

    در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

    هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب

    بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری

    چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی

    کم غایت توقع بوسیست یا کناری

  • غزل شمارهٔ ۴۴۵

    تو را که هر چه مراد است در جهان داری

    چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

    بخواه جان و دل از بنده و روان بستان

    که حکم بر سر آزادگان روان داری

    میان نداری و دارم عجب که هر ساعت

    میان مجمع خوبان کنی میانداری

    بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک

    سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

  • غزل شمارهٔ ۴۴۶

    صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

    به یادگار بمانی که بوی او داری

    دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست

    توان به دست تو دادن گرش نکو داری

    در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت

    جز این قدر که رقیبان تندخو داری

    نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد

    که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری

  • غزل شمارهٔ ۴۳۸

    سبت سلمی بصدغیها فؤادی

    و روحی کل یوم لی ینادی

    نگارا بر من بیدل ببخشای

    و واصلنی علی رغم الاعادی

    حبیبا در غم سودای عشقت

    توکلنا علی رب العباد

    امن انکرتنی عن عشق سلمی

    تزاول آن روی نهکو بوادی

    که همچون مت به بوتن دل و ای ره

  • غزل شمارهٔ ۴۳۹

    دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

    کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

    تعبیر رفت یار سفرکرده میرسد

    ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی

    ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من

    کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

    خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش

    تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی

  • غزل شمارهٔ ۴۴۰

    سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی

    خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

    دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

    بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

    قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

    ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

    الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

  • غزل شمارهٔ ۴۴۱

    چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

    که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

    بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست

    گرم به هر سر مویی هزار جان بودی

    برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب

    گرش نشان امان از بد زمان بودی

    گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز

    سریر عزتم آن خاک آستان بودی

  • غزل شمارهٔ ۴۴۲

    به جان او که گرم دسترس به جان بودی

    کمینه پیشکش بندگانش آن بودی

    بگفتمی که بها چیست خاک پایش را

    اگر حیات گران مایه جاودان بودی

    به بندگی قدش سرو معترف گشتی

    گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

    به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال

    چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۴

    ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

    وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

    گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

    هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی

    با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

    بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

    در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

    آری طریق دولت چالاکی است و چستی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۵

    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

    تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی

    عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

    دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

    با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی

    سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

    تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۶

    آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی

    گردون ورق هستی ما درننوشتی

    هر چند که هجران ثمر وصل برآرد

    دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی

    آمرزش نقد است کسی را که در این جا

    یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی

    در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد

    چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۷

    ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

    شرح جمال حور ز رویت روایتی

    انفاس عیسی از لب لعلت لطیفهای

    آب خضر ز نوش لبانت کنایتی

    هر پاره از دل من و از غصه قصهای

    هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی

    کی عطرسای مجلس روحانیان شدی

    گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۲

    مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

    پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

    وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید

    مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

    شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت

    زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

    در انتظار رویت ما و امیدواری

    در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۳

    ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

    لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی

    تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت

    حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

    گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش

    جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

    هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

  • غزل شمارهٔ ۴۲۹

    ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

    طامات تا به چند و خرافات تا به کی

    بگذر ز کبر و ناز که دیدهست روزگار

    چین قبای قیصر و طرف کلاه کی

    هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان

    بیدار شو که خواب عدم در پی است هی

    خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار

    کشفتگی مبادت از آشوب باد دی

  • غزل شمارهٔ ۴۳۰

    به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می

    علاج کی کنمت آخرالدواء الکی

    ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار

    که میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی

    چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو

    منه ز دست پیاله چه میکنی هی هی

    شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد

    ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی

  • غزل شمارهٔ ۴۲۶

    از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

    انی رایت دهرا من هجرک القیامه

    دارم من از فراقش در دیده صد علامت

    لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

    هر چند کآزمودم از وی نبود سودم

    من جرب المجرب حلت به الندامه

    پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا

    فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

  • غزل شمارهٔ ۴۲۷

    چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

    مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

    خرد که قید مجانین عشق میفرمود

    به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

    به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد

    هزار جان گرامی فدای جانانه

    من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش

    نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

  • غزل شمارهٔ ۴۲۴

    از من جدا مشو که توام نور دیدهای

    آرام جان و مونس قلب رمیدهای

    از دامن تو دست ندارند عاشقان

    پیراهن صبوری ایشان دریدهای

    از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک

    در دلبری به غایت خوبی رسیدهای

    منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان

    معذور دارمت که تو او را ندیدهای

  • غزل شمارهٔ ۴۲۵

    دامن کشان همیشد در شرب زرکشیده

    صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده

    از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی

    چون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده

    لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک

    رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده

    یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

    شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده

  • غزل شمارهٔ ۴۲۰

    ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه

    مست از خانه برون تاختهای یعنی چه

    زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

    این چنین با همه درساختهای یعنی چه

    شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای

    قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه

    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

    بازم از پای درانداختهای یعنی چه

  • غزل شمارهٔ ۴۲۱

    در سرای مغان رفته بود و آب زده

    نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

    سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

    ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

    شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

    عذار مغبچگان راه آفتاب زده

    عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

    شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

  • غزل شمارهٔ ۴۲۲

    ای که با سلسله زلف دراز آمدهای

    فرصتت باد که دیوانه نواز آمدهای

    ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت

    چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای

    پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ

    چون به هر حال برازنده ناز آمدهای

    آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعل

    چشم بد دور که بس شعبده بازآمدهای

  • غزل شمارهٔ ۴۲۳

    دوش رفتم به در میکده خواب آلوده

    خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

    آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش

    گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده

    شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام

    تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

    به هوای لب شیرین پسران چند کنی

    جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

  • غزل شمارهٔ ۴۱۸

    گر تیغ بارد در کوی آن ماه

    گردن نهادیم الحکم لله

    آیین تقوا ما نیز دانیم

    لیکن چه چاره با بخت گمراه

    ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

    یا جام باده یا قصه کوتاه

    من رند و عاشق در موسم گل

    آن گاه توبه استغفرالله

    مهر تو عکسی بر ما نیفکند

  • غزل شمارهٔ ۴۱۴

    گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو

    باد بهار میوزد باده خوشگوار کو

    هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولی

    گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو

    مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست

    ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

    حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا

    دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو

  • غزل شمارهٔ ۴۱۵

    ای پیک راستان خبر یار ما بگو

    احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

    ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

    با یار آشنا سخن آشنا بگو

    برهم چو میزد آن سر زلفین مشکبار

    با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

    هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست

    گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

  • غزل شمارهٔ ۴۱۶

    خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواه

    که در هوای تو برخاست بامداد پگاه

    دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا

    که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه

    به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است

    هلال را ز کنار افق کنید نگاه

    منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلت

    مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه

  • غزل شمارهٔ ۴۱۱

    تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو

    پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

    ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

    کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو

    من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

    قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

    دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

    گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو

  • غزل شمارهٔ ۴۱۲

    مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

    جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

    غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

    نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

    هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

    که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

    رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

  • غزل شمارهٔ ۴۱۳

    خط عذار یار که بگرفت ماه از او

    خوش حلقهایست لیک به در نیست راه از او

    ابروی دوست گوشه محراب دولت است

    آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او

    ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار

    کآیینهایست جام جهان بین که آه از او

    کردار اهل صومعهام کرد می پرست

    این دود بین که نامه من شد سیاه از او

  • غزل شمارهٔ ۴۰۹

    ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

    خورشید سایه پرور طرف کلاه تو

    نرگس کرشمه میبرد از حد برون خرام

    ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

    خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال

    از دل نیایدش که نویسد گناه تو

    آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی

    زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو

  • غزل شمارهٔ ۴۱۰

    ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

    زینت تاج و نگین از گوهر والای تو

    آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد

    از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو

    جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا

    سایهاندازد همای چتر گردون سای تو

    از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف

    نکتهای هرگز نشد فوت از دل دانای تو

  • غزل شمارهٔ ۴۰۵

    به جان پیر خرابات و حق صحبت او

    که نیست در سر من جز هوای خدمت او

    بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است

    بیار باده که مستظهرم به همت او

    چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد

    که زد به خرمن ما آتش محبت او

    بر آستانه میخانه گر سری بینی

    مزن به پای که معلوم نیست نیت او

  • غزل شمارهٔ ۴۰۶

    گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

    از ماه ابروان منت شرم باد رو

    عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست

    غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو

    مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما

    کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو

    تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار

    آن گه عیان شود که بود موسم درو

  • غزل شمارهٔ ۴۰۷

    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

    یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

    گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

    گفت با این همه از سابقه نومید مشو

    گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

    از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

    تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار

    تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

  • غزل شمارهٔ ۴۰۸

    ای آفتاب آینه دار جمال تو

    مشک سیاه مجمره گردان خال تو

    صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

    کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو

    در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

    یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

    مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز

    طغرانویس ابروی مشکین مثال تو

  • غزل شمارهٔ ۴۰۴

    میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این

    بر در میکده می کن گذری بهتر از این

    در حق من لبت این لطف که میفرماید

    سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این

    آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید

    گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

    ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

  • غزل شمارهٔ ۴۰۰

    بالابلند عشوه گر نقش باز من

    کوتاه کرد قصه زهد دراز من

    دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم

    با من چه کرد دیده معشوقه باز من

    میترسم از خرابی ایمان که میبرد

    محراب ابروی تو حضور نماز من

    گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

    غماز بود اشک و عیان کرد راز من

  • غزل شمارهٔ ۴۰۱

    چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

    ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

    روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل

    ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

    چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

    گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من

    او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

  • غزل شمارهٔ ۴۰۲

    نکتهای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین

    عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

    عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش

    گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین

    حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

    جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین

    عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند

  • غزل شمارهٔ ۴۰۳

    شراب لعل کش و روی مه جبینان بین

    خلاف مذهب آنان جمال اینان بین

    به زیر دلق ملمع کمندها دارند

    درازدستی این کوته آستینان بین

    به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرند

    دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین

    بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند

    نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

  • غزل شمارهٔ ۳۹۷

    ز در درآ و شبستان ما منور کن

    هوای مجلس روحانیان معطر کن

    اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز

    پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن

    به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان

    بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

    ستاره شب هجران نمیفشاند نور

    به بام قصر برآ و چراغ مه برکن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۸

    ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

    چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

    در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست

    پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

    برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

    ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

    تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت

    همت در این عمل طلب از می فروش کن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۹

    کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن

    به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

    به باد ده سر و دستار عالمی یعنی

    کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

    به زلف گوی که آیین دلبری بگذار

    به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

    برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس

    سزای حور بده رونق پری بشکن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۵

    گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن

    یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن

    بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را

    چون شیشههای دیده ما پرگلاب کن

    ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد

    ساقی به دور باده گلگون شتاب کن

    بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را

    و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۶

    صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

    دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

    زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

    ما را ز جام باده گلگون خراب کن

    خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

    گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن

    روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند

    زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۳

    منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

    منم که دیده نیالودهام به بد دیدن

    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

    که در طریقت ما کافریست رنجیدن

    به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

    بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

    مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

    به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۴

    ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

    خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن

    در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر

    در زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن

    ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی

    سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن

    خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری

    فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن

  • غزل شمارهٔ ۳۸۹

    چو گل هر دم به بویت جامه در تن

    کنم چاک از گریبان تا به دامن

    تنت را دید گل گویی که در باغ

    چو مستان جامه را بدرید بر تن

    من از دست غمت مشکل برم جان

    ولی دل را تو آسان بردی از من

    به قول دشمنان برگشتی از دوست

    نگردد هیچ کس دوست دشمن

  • غزل شمارهٔ ۳۹۰

    افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

    مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

    خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی

    تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن

    خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت

    کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن

    تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش

  • غزل شمارهٔ ۳۹۱

    خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

    تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

    غم دل چند توان خورد که ایام نماند

    گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

    مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او

    رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن

    باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش

  • غزل شمارهٔ ۳۹۲

    دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

    در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

    از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

    از دوستان جانی مشکل توان بریدن

    خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

    وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

    گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

    گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

  • غزل شمارهٔ ۳۸۷

    شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

    که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

    مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

    گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

    تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

    بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

    کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز

    تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

  • غزل شمارهٔ ۳۸۸

    بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

    به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن

    رسید باد صبا غنچه در هواداری

    ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن

    طریق صدق بیاموز از آب صافی دل

    به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن

    ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر

    شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن

  • غزل شمارهٔ ۳۸۴

    میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان

    هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

    مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردون

    تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان

    مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل

    گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

    یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست

    در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

  • غزل شمارهٔ ۳۸۵

    یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

    وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان

    دل آزرده ما را به نسیمی بنواز

    یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان

    ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند

    یار مه روی مرا نیز به من بازرسان

    دیدهها در طلب لعل یمانی خون شد

    یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان

  • غزل شمارهٔ ۳۸۲

    فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان

    لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان

    آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود

    گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان

    ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین

    کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان

    گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

  • غزل شمارهٔ ۳۸۰

    بارها گفتهام و بار دگر میگویم

    که من دلشده این ره نه به خود میپویم

    در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند

    آن چه استاد ازل گفت بگو میگویم

    من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

    که از آن دست که او میکشدم میرویم

    دوستان عیب من بیدل حیران مکنید

    گوهری دارم و صاحب نظری میجویم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۹

    سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم

    که من نسیم حیات از پیاله میجویم

    عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

    مرید خرقه دردی کشان خوش خویم

    شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست

    کشید در خم چوگان خویش چون گویم

    گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید

    کدام در بزنم چاره از کجا جویم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۶

    دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

    سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

    نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد

    چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

    خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست

    نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم

    ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

    چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۷

    ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

    غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

    دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

    تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

    آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

    بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

    خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

    تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۸

    ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

    جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

    عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

    کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

    رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

    سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

    شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

    التفاتش به می صاف مروق نکنیم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۳

    خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

    شطح و طامات به بازار خرافات بریم

    سوی رندان قلندر به ره آورد سفر

    دلق بسطامی و سجاده طامات بریم

    تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند

    چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

    با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

    همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۴

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

    شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

    نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم

    چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

  • غزل شمارهٔ ۳۷۵

    صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

    وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم

    نذر و فتوح صومعه در وجه مینهیم

    دلق ریا به آب خرابات برکشیم

    فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند

    غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم

    بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان

    غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۲

    بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

    کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم

    روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

    شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

    جایی که تخت و مسند جم میرود به باد

    گر غم خوریم خوش نبود به که میخوریم

    تا بو که دست در کمر او توان زدن

    در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۷

    فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

    که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم

    چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم

    روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

    تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

    سالها شد که منم بر در میخانه مقیم

    مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت

    ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۸

    خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

    به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

    زاد راه حرم وصل نداریم مگر

    به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

    اشک آلوده ما گر چه روان است ولی

    به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

    لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

    اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

  • غزل شمارهٔ ۳۷۰

    صلاح از ما چه میجویی که مستان را صلا گفتیم

    به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

    در میخانهام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

    گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

    من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام لیکن

    بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

    اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر

  • غزل شمارهٔ ۳۷۱

    ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

    محصول دعا در ره جانانه نهادیم

    در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

    این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

    سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

    تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

    در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

    مهر لب او بر در این خانه نهادیم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۵

    عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم

    روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم

    طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم

    در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم

    هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهایم

    هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهایم

    عمری گذشت تا به امید اشارتی

    چشمی بدان دو گوشه ابرو نهادهایم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۶

    ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم

    از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم

    ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

    تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم

    سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

    به طلبکاری این مهرگیاه آمدهایم

    با چنین گنج که شد خازن او روح امین

    به گدایی به در خانه شاه آمدهایم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۲

    دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

    از بخت شکر دارم و از روزگار هم

    زاهد برو که طالع اگر طالع من است

    جامم به دست باشد و زلف نگار هم

    ما عیب کس به مستی و رندی نمیکنیم

    لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم

    ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند

    و از می جهان پر است و بت میگسار هم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۳

    دردم از یار است و درمان نیز هم

    دل فدای او شد و جان نیز هم

    این که میگویند آن خوشتر ز حسن

    یار ما این دارد و آن نیز هم

    یاد باد آن کو به قصد خون ما

    عهد را بشکست و پیمان نیز هم

    دوستان در پرده میگویم سخن

    گفته خواهد شد به دستان نیز هم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۴

    ما بی غمان مست دل از دست دادهایم

    همراز عشق و همنفس جام بادهایم

    بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند

    تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم

    ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای

    ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم

    پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

    گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۸

    غم زمانه که هیچش کران نمیبینم

    دواش جز می چون ارغوان نمیبینم

    به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت

    چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم

    ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر

    چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم

    نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار

    که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۹

    خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

    راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

    گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

    من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

    چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت

    به هواداری آن سرو خرامان بروم

  • غزل شمارهٔ ۳۶۰

    گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

    دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

    زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم

    نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

    تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

    به در صومعه با بربط و پیمانه روم

    آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

  • غزل شمارهٔ ۳۶۱

    آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

    خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم

    من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

    بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

    بستهام در خم گیسوی تو امید دراز

    آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

    ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

    ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۴

    به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

    الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

    مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

    جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد

    که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

    ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

  • غزل شمارهٔ ۳۵۵

    حالیا مصلحت وقت در آن میبینم

    که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

    جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

    یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

    جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

    تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

    سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو

    گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۶

    گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

    ز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم

    شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد

    لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

    مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

    سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم

    لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران

  • غزل شمارهٔ ۳۵۷

    در خرابات مغان نور خدا میبینم

    این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم

    جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

    خانه میبینی و من خانه خدا میبینم

    خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن

    فکر دور است همانا که خطا میبینم

    سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

    این همه از نظر لطف شما میبینم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۰

    به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

    بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم

    سخن درست بگویم نمیتوانم دید

    که می خورند حریفان و من نظاره کنم

    چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه

    پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم

    به دور لاله دماغ مرا علاج کنید

    گر از میانه بزم طرب کناره کنم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۱

    حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

    من لاف عقل میزنم این کار کی کنم

    مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

    در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم

    از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

    یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

    کی بود در زمانه وفا جام می بیار

    تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

  • غزل شمارهٔ ۳۵۲

    روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم

    در لباس فقر کار اهل دولت میکنم

    تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام

    در کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم

    واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

    در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم

    با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست

  • غزل شمارهٔ ۳۵۳

    من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم

    صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم

    باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

    با خاک کوی دوست برابر نمیکنم

    تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

    گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم

    هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا

    تا در میان میکده سر بر نمیکنم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۸

    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

    و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

    از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

    کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

    مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

    میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

    بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

    تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۹

    دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

    گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

    قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

    دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم

    نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار

    عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم

    زردرویی میکشم زان طبع نازک بیگناه

  • غزل شمارهٔ ۳۴۲

    حجاب چهره جان میشود غبار تنم

    خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

    چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

    روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

    عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

    دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

    چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

    که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۳

    چل سال بیش رفت که من لاف میزنم

    کز چاکران پیر مغان کمترین منم

    هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش

    ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم

    از جاه عشق و دولت رندان پاکباز

    پیوسته صدر مصطبهها بود مسکنم

    در شان من به دردکشی ظن بد مبر

    کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۴

    عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم

    دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم

    بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود

    دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم

    اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

    حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم

    تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی

  • غزل شمارهٔ ۳۴۵

    بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

    زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

    آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت

    نیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم

    برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

    کارفرمای قدر میکند این من چه کنم

    برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب

    تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۶

    من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

    محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

    من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها

    توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

    عشق دردانهست و من غواص و دریا میکده

    سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم

    لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

  • غزل شمارهٔ ۳۴۷

    صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

    تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

    دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

    مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

    آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

    در یکی نامه محال است که تحریر کنم

    با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

    کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۱

    گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

    شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

    زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست

    من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم

    شاه شوریده سران خوان من بیسامان را

    زان که در کم خردی از همه عالم بیشم

    بر جبین نقش کن از خون دل من خالی

    تا بدانند که قربان تو کافرکیشم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۶

    مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

    طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

    به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

    از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

    یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

    پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

    بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

    تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۷

    چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

    چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

    غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم

    به شهر خود روم و شهریار خود باشم

    ز محرمان سراپرده وصال شوم

    ز بندگان خداوندگار خود باشم

    چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

    که روز واقعه پیش نگار خود باشم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۸

    من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

    مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم

    گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

    آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

    من آدم بهشتیم اما در این سفر

    حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

    در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

    استادهام چو شمع مترسان ز آتشم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۹

    خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

    دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

    سزای تکیه گهت منظری نمیبینم

    منم ز عالم و این گوشه معین چشم

    بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

    ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم

    سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

    گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم

  • غزل شمارهٔ ۳۴۰

    من که از آتش دل چون خم می در جوشم

    مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم

    قصد جان است طمع در لب جانان کردن

    تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم

    من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

    هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

    حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

    این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۳

    نماز شام غریبان چو گریه آغازم

    به مویههای غریبانه قصه پردازم

    به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

    که از جهان ره و رسم سفر براندازم

    من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

    مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

    خدای را مددی ای رفیق ره تا من

    به کوی میکده دیگر علم برافرازم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۴

    گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

    چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

    زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

    در دست سر مویی از آن عمر درازم

    پروانه راحت بده ای شمع که امشب

    از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

    آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

    مستان تو خواهم که گزارند نمازم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۵

    در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

    حاصل خرقه و سجاده روان دربازم

    حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم

    خازن میکده فردا نکند در بازم

    ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی

    جز بدان عارض شمعی نبود پروازم

    صحبت حور نخواهم که بود عین قصور

    با خیال تو اگر با دگری پردازم

  • غزل شمارهٔ ۳۳۰

    تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

    تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم

    چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

    بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

    بر آستان مرادت گشادهام در چشم

    که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

    چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله

    که روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۶

    در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

    کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

    عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

    وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

    گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری

    من به آه سحرت زلف مشوش دارم

    گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

    من رخ زرد به خونابه منقش دارم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۷

    مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

    صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

    فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

    به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

    چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

    مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

  • غزل شمارهٔ ۳۲۸

    من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

    لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم

    دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

    که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

    همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

    که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

    ای نسیم سحری بندگی من برسان

    که فراموش مکن وقت دعای سحرم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۹

    جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

    یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم

    ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

    کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

    جامی بده که باز به شادی روی شاه

    پیرانه سر هوای جوانیست در سرم

    راهم مزن به وصف زلال خضر که من

    از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۵

    گر دست دهد خاک کف پای نگارم

    بر لوح بصر خط غباری بنگارم

    بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

    از موج سرشکم که رساند به کنارم

    پروانه او گر رسدم در طلب جان

    چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

    امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

    زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۱

    هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

    هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

    شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

    بر منتهای همت خود کامران شدم

    ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

    در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

    اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

    در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۲

    خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

    به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

    اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم

    به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

    امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

    طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

    به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم

    ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خریدم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۴

    گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

    همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم

    به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

    خون دل عکس برون میدهد از رخسارم

    پرده مطربم از دست برون خواهد برد

    آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

    پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب

    تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۸

    مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم

    تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

    به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری

    به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم

    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

    ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۹

    سالها پیروی مذهب رندان کردم

    تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

    من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

    قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

    سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

    که من این خانه به سودای تو ویران کردم

    توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

    میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم

  • غزل شمارهٔ ۳۲۰

    دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

    نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم

    ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

    جامی به یاد گوشه محراب میزدم

    هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

    بازش ز طره تو به مضراب میزدم

    روی نگار در نظرم جلوه مینمود

    وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۶

    زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

    می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

    سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

    زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

    طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

    یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

    غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۷

    فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

    طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

    که در این دامگه حادثه چون افتادم

    من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

    آدم آورد در این دیر خراب آبادم

    سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

    به هوای سر کوی تو برفت از یادم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۲

    بشری اذ السلامه حلت بذی سلم

    لله حمد معترف غایه النعم

    آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد

    تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم

    از بازگشت شاه در این طرفه منزل است

    آهنگ خصم او به سراپرده عدم

    پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال

    ان العهود عند ملیک النهی ذمم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۳

    بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

    مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

    زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

    بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

    هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

    تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

    عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

    کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۴

    دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

    لیکن از لطف لبت صورت جان میبستم

    عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

    دیرگاه است کز این جام هلالی مستم

    از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

    در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

    عافیت چشم مدار از من میخانه نشین

    که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۵

    به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

    بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

    اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

    به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

    چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

    که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

    بیار باده که عمریست تا من از سر امن

    به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

  • غزل شمارهٔ ۳۱۰

    مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

    خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

    یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

    که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

    ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

    هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

    گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما

    سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام

  • غزل شمارهٔ ۳۱۱

    عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام

    و از خدا دولت این غم به دعا خواستهام

    عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش

    تا بدانی که به چندین هنر آراستهام

    شرمم از خرقه آلوده خود میآید

    که بر او وصله به صد شعبده پیراستهام

    خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

    هم بدین کار کمربسته و برخاستهام

  • غزل شمارهٔ ۳۰۶

    اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

    رسد به دولت وصل تو کار من به اصول

    قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

    فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

    چو بر در تو من بینوای بی زر و زور

    به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول

    کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم

    که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول

  • غزل شمارهٔ ۳۰۷

    هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل

    هر کو شنید گفتا لله در قائل

    تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

    آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

    حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

    از شافعی نپرسند امثال این مسائل

    گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

    گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل

  • غزل شمارهٔ ۳۰۸

    ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

    سلسبیلت کرده جان و دل سبیل

    سبزپوشان خطت بر گرد لب

    همچو مورانند گرد سلسبیل

    ناوک چشم تو در هر گوشهای

    همچو من افتاده دارد صد قتیل

    یا رب این آتش که در جان من است

    سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

  • غزل شمارهٔ ۳۰۹

    عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

    مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

    ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن

    همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام

    شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

    دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

    بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین

    گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام

  • غزل شمارهٔ ۳۰۰

    هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک

    گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

    مرا امید وصال تو زنده میدارد

    و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

    نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

    زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

    رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

    بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

  • غزل شمارهٔ ۳۰۱

    ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

    حق نگه دار که من میروم الله معک

    تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

    ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

    در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

    کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

    گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

    وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

  • غزل شمارهٔ ۳۰۳

    شممت روح وداد و شمت برق وصال

    بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال

    احادیا بجمال الحبیب قف و انزل

    که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال

    حکایت شب هجران فروگذاشته به

    به شکر آن که برافکند پرده روز وصال

    بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم

    کشیدهایم به تحریر کارگاه خیال

  • غزل شمارهٔ ۳۰۴

    دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

    یحیی بن مظفر ملک عالم عادل

    ای درگه اسلام پناه تو گشاده

    بر روی زمین روزنه جان و در دل

    تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم

    انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل

    روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی

    بر روی مه افتاد که شد حل مسائل

  • غزل شمارهٔ ۳۰۵

    به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

    که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

    صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث

    نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل

    بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم

    که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

    ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم

    شدیم در نظر ره روان خواب خجل

  • غزل شمارهٔ ۲۹۷

    زبان خامه ندارد سر بیان فراق

    وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

    دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

    به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

    سری که بر سر گردون به فخر میسودم

    به راستان که نهادم بر آستان فراق

    چگونه باز کنم بال در هوای وصال

    که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

  • غزل شمارهٔ ۲۹۸

    مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق

    گرت مدام میسر شود زهی توفیق

    جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

    هزار بار من این نکته کردهام تحقیق

    دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

    که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

    به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

    که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

  • غزل شمارهٔ ۲۹۹

    اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک

    از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

    برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور

    که بیدریغ زند روزگار تیغ هلاک

    به خاک پای تو ای سرو نازپرور من

    که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک

    چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری

    به مذهب همه کفر طریقت است امساک

  • غزل شمارهٔ ۲۹۴

    در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

    شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

    روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست

    بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

    رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

    همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

    گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

  • غزل شمارهٔ ۲۹۵

    سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

    که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ

    به جلوه گل سوری نگاه میکردم

    که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ

    چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور

    که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ

    گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم

    نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ

  • غزل شمارهٔ ۲۹۶

    طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

    گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

    طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

    گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف

    از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

    وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

    ابروی دوست کی شود دست کش خیال من

    کس نزدهست از این کمان تیر مراد بر هدف

  • غزل شمارهٔ ۲۸۹

    مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

    لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

    دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

    بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

    من همان به که از او نیک نگه دارم دل

    که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش

    بوی شیر از لب همچون شکرش میآید

    گر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش

  • غزل شمارهٔ ۲۹۰

    دلم رمیده شد و غافلم من درویش

    که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش

    چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم

    که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش

    خیال حوصله بحر میپزد هیهات

    چههاست در سر این قطره محال اندیش

    بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

    که موج میزندش آب نوش بر سر نیش

  • غزل شمارهٔ ۲۹۱

    ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش

    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

    از بس که دست میگزم و آه میکشم

    آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

    دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود

    گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

    کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

    بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

  • غزل شمارهٔ ۲۹۲

    قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

    که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

    شراب خانگیم بس می مغانه بیار

    حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع

    خدای را به میام شست و شوی خرقه کنید

    که من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع

    ببین که رقص کنان میرود به ناله چنگ

    کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع

  • غزل شمارهٔ ۲۹۳

    بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

    شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع

    برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن

    بنماید رخ گیتی به هزاران انواع

    در زوایای طربخانه جمشید فلک

    ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع

    چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

    جام در قهقهه آید که کجا شد مناع

  • غزل شمارهٔ ۲۸۷

    ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

    دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش

    همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف

    همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش

    شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

    چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

    هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار

    هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

  • غزل شمارهٔ ۲۸۸

    کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

    معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

    الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی

    گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

    هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

    سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

    عروس طبع را زیور ز فکر بکر میبندم

  • غزل شمارهٔ ۲۸۵

    در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش

    حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

    صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست

    تا دید محتسب که سبو میکشد به دوش

    احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

    کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش

    گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی

    درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش

  • غزل شمارهٔ ۲۸۶

    دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

    وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

    گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

    سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش

    وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

    زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش

    با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

  • غزل شمارهٔ ۲۸۳

    سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

    که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

    شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند

    هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

    به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها

    که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش

    شراب خانگی ترس محتسب خورده

    به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

  • غزل شمارهٔ ۲۸۱

    یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

    میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

    گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

    دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

    گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

    چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

    به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

    جای دلهای عزیز است به هم برمزنش

  • غزل شمارهٔ ۲۸۰

    چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

    به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

    کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

    که دل چه میکشد از روزگار هجرانش

    زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

    ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

    تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید

    تبارک الله از این ره که نیست پایانش

  • غزل شمارهٔ ۲۷۹

    خوشا شیراز و وضع بیمثالش

    خداوندا نگه دار از زوالش

    ز رکن آباد ما صد لوحش الله

    که عمر خضر میبخشد زلالش

    میان جعفرآباد و مصلا

    عبیرآمیز میآید شمالش

    به شیراز آی و فیض روح قدسی

    بجوی از مردم صاحب کمالش

    که نام قند مصری برد آن جا

  • غزل شمارهٔ ۲۷۷

    فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

    گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

    دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

    خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

    جای آن است که خون موج زند در دل لعل

    زین تغابن که خزف میشکند بازارش

    بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

    این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

  • غزل شمارهٔ ۲۷۸

    شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش

    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

    سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

    مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

    بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

    به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

    کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

  • غزل شمارهٔ ۲۷۶

    باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

    ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

    کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

    تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

  • غزل شمارهٔ ۲۷۲

    بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

    وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

    زان باده که در میکده عشق فروشند

    ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

    در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

    جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

    دلدار که گفتا به توام دل نگران است

    گو میرسم اینک به سلامت نگران باش

  • غزل شمارهٔ ۲۷۳

    اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

    حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

    شکنج زلف پریشان به دست باد مده

    مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

    گرت هواست که با خضر همنشین باشی

    نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

    زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست

    بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش

  • غزل شمارهٔ ۲۷۴

    به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش

    به بوی گل نفسی همدم صبا میباش

    نگویمت که همه ساله می پرستی کن

    سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش

    چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

    بنوش و منتظر رحمت خدا میباش

    گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

    بیا و همدم جام جهان نما میباش

  • غزل شمارهٔ ۲۷۵

    صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

    وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش

    طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه

    تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش

    زهد گران که شاهد و ساقی نمیخرند

    در حلقه چمن به نسیم بهار بخش

    راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان

    خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

  • غزل شمارهٔ ۲۷۱

    دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

    که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس

    کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

    که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

    به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

    زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس

    زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

  • غزل شمارهٔ ۲۶۶

    دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز

    دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

    فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

    هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

    خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

    که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

    فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

    بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

  • غزل شمارهٔ ۲۶۷

    ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

    بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

    منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام

    پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس

    محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار

    کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

    من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب

  • غزل شمارهٔ ۲۶۸

    گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

    زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

    من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

    از گرانان جهان رطل گران ما را بس

    قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند

    ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

    بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

    کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

  • غزل شمارهٔ ۲۶۹

    دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

    نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

    دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

    که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

    وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

    حریم درگه پیر مغان پناهت بس

    به صدر مصطبه بنشین و ساغر مینوش

    که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

  • غزل شمارهٔ ۲۶۳

    بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

    خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

    مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

    که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز

    ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا

    مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

    بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی

    شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

  • غزل شمارهٔ ۲۶۴

    خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

    پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

    عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

    حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

    چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

    بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

    به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

    ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز

  • غزل شمارهٔ ۲۶۵

    برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

    بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

    روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

    تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

    ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که من

    در میان پختگان عشق او خامم هنوز

    از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

  • غزل شمارهٔ ۲۶۱

    درآ که در دل خسته توان درآید باز

    بیا که در تن مرده روان درآید باز

    بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست

    که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

    غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت

    ز خیل شادی روم رخت زداید باز

    به پیش آینه دل هر آن چه میدارم

    بجز خیال جمالت نمینماید باز

  • غزل شمارهٔ ۲۵۵

    یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

    وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

  • غزل شمارهٔ ۲۵۶

    نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

    هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

    ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

    که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

    نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی

    که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر

    معاشری خوش و رودی بساز میخواهم

    که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر

  • غزل شمارهٔ ۲۵۷

    روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

    پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

    در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

    بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

    ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

    در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

    چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

  • غزل شمارهٔ ۲۵۸

    هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

    ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

    روندگان طریقت ره بلا سپرند

    رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

    غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب

    که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

    اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست

    من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز

  • غزل شمارهٔ ۲۵۹

    منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

    چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

    نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

    که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

    ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

    که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

    طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق

    به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

  • غزل شمارهٔ ۲۶۰

    ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز

    عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

    فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل

    ببریدهاند بر قد سروت قبای ناز

    آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

    چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز

    پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

    بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

  • غزل شمارهٔ ۲۵۴

    دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

    گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

    ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن

    با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

    از دست غیبت تو شکایت نمیکنم

    تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

    گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

    ما را غم نگار بود مایه سرور

  • غزل شمارهٔ ۲۵۰

    روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

    خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

    ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

    گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

    زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

    ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

    سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

    دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

  • غزل شمارهٔ ۲۵۲

    گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

    بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

    خرم آن روز که با دیده گریان بروم

    تا زنم آب در میکده یک بار دگر

    معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

    تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

    یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

    حاش لله که روم من ز پی یار دگر

  • غزل شمارهٔ ۲۵۳

    ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

    بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

    از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

    کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

    این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است

    دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

    تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

    هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

  • غزل شمارهٔ ۲۴۶

    عید است و آخر گل و یاران در انتظار

    ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

    دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

    کاری بکرد همت پاکان روزه دار

    دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن

    از فیض جام و قصه جمشید کامگار

    جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

    کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

  • غزل شمارهٔ ۲۴۷

    صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

    وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

    به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل

    نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

    حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

    کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

    جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است

    ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

  • غزل شمارهٔ ۲۴۸

    ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

    زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

    قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد

    یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

    در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است

    ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر

    در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

    ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

  • غزل شمارهٔ ۲۴۹

    ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

    ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

    نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو

    نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار

    تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

    شمهای از نفحات نفس یار بیار

    به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

    بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

  • غزل شمارهٔ ۲۴۱

    معاشران ز حریف شبانه یاد آرید

    حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

    به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق

    به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

    چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی

    ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

    چو در میان مراد آورید دست امید

    ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

  • غزل شمارهٔ ۲۴۲

    بیا که رایت منصور پادشاه رسید

    نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

    جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

    کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

    سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد

    جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

    ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن

    قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

  • غزل شمارهٔ ۲۴۳

    بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

    از یار آشنا سخن آشنا شنید

    ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن

    کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

    خوش میکنم به باده مشکین مشام جان

    کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

    سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

    در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

  • غزل شمارهٔ ۲۴۴

    معاشران گره از زلف یار باز کنید

    شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید

    حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

    و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

    رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند

    که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

    به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

    گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

  • غزل شمارهٔ ۲۴۵

    الا ای طوطی گویای اسرار

    مبادا خالیت شکر ز منقار

    سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

    که خوش نقشی نمودی از خط یار

    سخن سربسته گفتی با حریفان

    خدا را زین معما پرده بردار

    به روی ما زن از ساغر گلابی

    که خواب آلودهایم ای بخت بیدار

  • غزل شمارهٔ ۲۳۷

    نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید

    فغان که بخت من از خواب در نمیآید

    صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

    که آب زندگیم در نظر نمیآید

    قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم

    درخت کام و مرادم به بر نمیآید

    مگر به روی دلارای یار ما ور نی

    به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۸

    جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

    هلال عید در ابروی یار باید دید

    شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

    کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

    مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

    که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

    نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

    گل وجود من آغشته گلاب و نبید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۹

    رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

    وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

    صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

    فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

    ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد

    هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

    مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

    به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

  • غزل شمارهٔ ۲۴۰

    ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

    وجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید

    شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسهام

    بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید

    قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت

    باده و گل از بهای خرقه میباید خرید

    گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

  • غزل شمارهٔ ۲۳۶

    اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

    عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

    دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

    برق دولت که برفت از نظرم بازآید

    آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

    از خدا میطلبم تا به سرم بازآید

    خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

    شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۴

    چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

    ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

    نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل

    چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

    حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست

    که شمهای ز بیانش به صد رساله برآید

    ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت

    که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۵

    زهی خجسته زمانی که یار بازآید

    به کام غمزدگان غمگسار بازآید

    به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

    بدان امید که آن شهسوار بازآید

    اگر نه در خم چوگان او رود سر من

    ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

    مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد

    بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۰

    اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

    که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید

    جهانیان همه گر منع من کنند از عشق

    من آن کنم که خداوندگار فرماید

    طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم

    گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

    مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید

    که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۱

    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

    گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

    گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

    گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

    گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

    گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۲

    بر سر آنم که گر ز دست برآید

    دست به کاری زنم که غصه سر آید

    خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

    دیو چو بیرون رود فرشته درآید

    صحبت حکام ظلمت شب یلداست

    نور ز خورشید جوی بو که برآید

    بر در ارباب بیمروت دنیا

    چند نشینی که خواجه کی به درآید

  • غزل شمارهٔ ۲۳۳

    دست از طلب ندارم تا کام من برآید

    یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

    بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

    کز آتش درونم دود از کفن برآید

    بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

    بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

    جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

  • غزل شمارهٔ ۲۲۶

    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

    آری شود ولیک به خون جگر شود

    خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

    کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

    از هر کرانه تیر دعا کردهام روان

    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۷

    گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

    تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

    رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

    حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

    گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

    ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

    اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

  • غزل شمارهٔ ۲۲۸

    گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

    پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

    یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

    گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

    آخر ای خاتم جمشید همایون آثار

    گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

    واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

    من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۹

    بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد

    دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد

    از بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم

    اینم همیستاند و آنم نمیدهد

    مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

    یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد

    زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین

    کان جا مجال بادوزانم نمیدهد

  • غزل شمارهٔ ۲۲۵

    ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود

    وین بحث با ثلاثه غساله میرود

    می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت

    کار این زمان ز صنعت دلاله میرود

    شکرشکن شوند همه طوطیان هند

    زین قند پارسی که به بنگاله میرود

    طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر

    کاین طفل یک شبه ره یک ساله میرود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۲

    از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

    نرود کارش و آخر به خجالت برود

    کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا

    به تجمل بنشیند به جلالت برود

    سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

    که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

    کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

    حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۳

    هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

    هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

    از دماغ من سرگشته خیال دهنت

    به جفای فلک و غصه دوران نرود

    در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

    تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

    هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

    برود از دل من و از دل من آن نرود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۴

    خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

    به هر درش که بخوانند بیخبر نرود

    طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

    ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

    سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی

    که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

    ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

    چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۸

    در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

    تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

    من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

    گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

    خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

    همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

    بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست

  • غزل شمارهٔ ۲۱۹

    کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

    بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

    بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

    ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

    به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

    که همچو روز بقا هفتهای بود معدود

    شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

    زمین به اختر میمون و طالع مسعود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۰

    از دیده خون دل همه بر روی ما رود

    بر روی ما ز دیده چه گویم چهها رود

    ما در درون سینه هوایی نهفتهایم

    بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

    خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

    گر ماه مهرپرور من در قبا رود

    بر خاک راه یار نهادیم روی خویش

    بر روی ما رواست اگر آشنا رود

  • غزل شمارهٔ ۲۲۱

    چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

    ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

    چو ماه نو ره بیچارگان نظاره

    زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

    شب شراب خرابم کند به بیداری

    وگر به روز شکایت کنم به خواب رود

    طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

    بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۴

    دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

    تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

    چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

    تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

    آن نافه مراد که میخواستم ز بخت

    در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

    از دست برده بود خمار غمم سحر

    دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۵

    به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

    که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

    حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

    به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

    مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت

    ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

    دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی

    ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۶

    آن یار کز او خانه ما جای پری بود

    سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

    دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

    بیچاره ندانست که یارش سفری بود

    تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

    تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

    منظور خردمند من آن ماه که او را

    با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۷

    مسلمانان مرا وقتی دلی بود

    که با وی گفتمی گر مشکلی بود

    به گردابی چو میافتادم از غم

    به تدبیرش امید ساحلی بود

    دلی همدرد و یاری مصلحت بین

    که استظهار هر اهل دلی بود

    ز من ضایع شد اندر کوی جانان

    چه دامنگیر یا رب منزلی بود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۲

    یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

    و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

    از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

    رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود

    در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

    عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

    ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

  • غزل شمارهٔ ۲۱۳

    گوهر مخزن اسرار همان است که بود

    حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

    عاشقان زمره ارباب امانت باشند

    لاجرم چشم گهربار همان است که بود

    از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

    بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

    طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

    همچنان در عمل معدن و کان است که بود

  • غزل شمارهٔ ۲۰۷

    یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

    دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

    راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

    بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

    دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد

    عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

    آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

  • غزل شمارهٔ ۲۰۸

    خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

    گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

    ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

    آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود

    خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

    تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

    دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

    زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

  • غزل شمارهٔ ۲۰۹

    قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

    ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

    من دیوانه چو زلف تو رها میکردم

    هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود

    یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

    که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

    سر ز حسرت به در میکدهها برکردم

    چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۰

    دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

    تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

    دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت

    باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

    هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد

    ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

    فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

  • غزل شمارهٔ ۲۱۱

    دوش میآمد و رخساره برافروخته بود

    تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود

    رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

    جامهای بود که بر قامت او دوخته بود

    جان عشاق سپند رخ خود میدانست

    و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

    گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم

    که نهانش نظری با من دلسوخته بود

  • غزل شمارهٔ ۲۰۵

    تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

    سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

    حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است

    بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

    بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

    که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

    برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو

  • غزل شمارهٔ ۲۰۶

    پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

    مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

    یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان

    بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

    پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

    منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

    از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

  • غزل شمارهٔ ۲۰۲

    بود آیا که در میکدهها بگشایند

    گره از کار فروبسته ما بگشایند

    اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

    دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

    به صفای دل رندان صبوحی زدگان

    بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

    نامه تعزیت دختر رز بنویسید

    تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

  • غزل شمارهٔ ۲۰۳

    سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

    رونق میکده از درس و دعای ما بود

    نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

    هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

    دفتر دانش ما جمله بشویید به می

    که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

    از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

    کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

  • غزل شمارهٔ ۲۰۴

    یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

    رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

    یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت

    معجز عیسویت در لب شکرخا بود

    یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس

    جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

    یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت

    وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

  • غزل شمارهٔ ۱۹۹

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند

    چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

    گوییا باور نمیدارند روز داوری

    کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند

    یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

  • غزل شمارهٔ ۲۰۰

    دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

    پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

    ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

    عیب جوان و سرزنش پیر میکنند

    جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

    باطل در این خیال که اکسیر میکنند

    گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

    مشکل حکایتیست که تقریر میکنند

  • غزل شمارهٔ ۲۰۱

    شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند

    که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

    من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

    هزار شکر که یاران شهر بیگنهند

    جفا نه پیشه درویشیست و راهروی

    بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

    مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

    شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۶

    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

    آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

    دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

    باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

    معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد

    هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

    چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

    آن به که کار خود به عنایت رها کنند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۷

    شاهدان گر دلبری زین سان کنند

    زاهدان را رخنه در ایمان کنند

    هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد

    گلرخانش دیده نرگسدان کنند

    ای جوان سروقد گویی ببر

    پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

    عاشقان را بر سر خود حکم نیست

    هر چه فرمان تو باشد آن کنند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۸

    گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

    گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند

    گفتم خراج مصر طلب میکند لبت

    گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

    گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه

    گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند

    گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

    گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۰

    کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

    ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

    قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

    چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

    امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

    گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

    یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

    که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۱

    آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

    بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

    اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

    وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

    دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

    نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

    گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام

  • غزل شمارهٔ ۱۹۲

    سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند

    همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند

    دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس

    گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند

    تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

    زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند

    پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی

    گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۳

    در نظربازی ما بیخبران حیرانند

    من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

    عشق داند که در این دایره سرگردانند

    جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

    ماه و خورشید همین آینه میگردانند

    عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

    ما همه بنده و این قوم خداوندانند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۴

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

    به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند

    ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

    به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

    نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

    سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

  • غزل شمارهٔ ۱۹۵

    غلام نرگس مست تو تاجدارانند

    خراب باده لعل تو هوشیارانند

    تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

    و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

    ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

    که از یمین و یسارت چه سوگوارانند

    گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

    که از تطاول زلفت چه بیقرارانند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۸

    مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

    که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

    کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

    که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند

    ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی

    که خاک میکده ما عبیر جیب کند

    چنان زند ره اسلام غمزه ساقی

    که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۹

    طایر دولت اگر باز گذاری بکند

    یار بازآید و با وصل قراری بکند

    دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند

    بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

    دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

    هاتف غیب ندا داد که آری بکند

    کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

    مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۳

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

    واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

    بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

    باده از جام تجلی صفاتم دادند

    چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

    بعد از این روی من و آینه وصف جمال

    که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۴

    دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

    گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

    با من راه نشین باده مستانه زدند

    آسمان بار امانت نتوانست کشید

    قرعه کار به نام من دیوانه زدند

    جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

    چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۵

    نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

    تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

    مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

    بگذارند و خم طره یاری گیرند

    خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی

    گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

    قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش

    که در این خیل حصاری به سواری گیرند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۶

    گر می فروش حاجت رندان روا کند

    ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

    ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

    غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

    حقا کز این غمان برسد مژده امان

    گر سالکی به عهد امانت وفا کند

    گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

    نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۷

    دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

    نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

    عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

    که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

    ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

    هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

    طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

    چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۲

    حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

    محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

    ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

    هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

    چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

    فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

    قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

    بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند

  • غزل شمارهٔ ۱۷۷

    نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

    نه هر که آینه سازد سکندری داند

    نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

    کلاه داری و آیین سروری داند

    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

    که دوست خود روش بنده پروری داند

    غلام همت آن رند عافیت سوزم

    که در گداصفتی کیمیاگری داند

  • غزل شمارهٔ ۱۷۸

    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

    وان که این کار ندانست در انکار بماند

    اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

    شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

    صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

    دلق ما بود که در خانه خمار بماند

    محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

    قصه ماست که در هر سر بازار بماند

  • غزل شمارهٔ ۱۷۹

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

    چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

    من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

    رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

    چو پرده دار به شمشیر میزند همه را

    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

    چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

    چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۰

    ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

    مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

    طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند

    زین قصه بگذرم که سخن میشود بلند

    خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون

    دل در وفای صحبت رود کسان مبند

    گر جلوه مینمایی و گر طعنه میزنی

    ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

  • غزل شمارهٔ ۱۸۱

    بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

    که به بالای چمان از بن و بیخم برکند

    حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

    که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

    هیچ رویی نشود آینه حجله بخت

    مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

    گفتم اسرار غمت هر چه بود گو میباش

    صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

  • غزل شمارهٔ ۱۷۳

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

    باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

    موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

    بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم

    شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

  • غزل شمارهٔ ۱۷۴

    مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

    هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

    برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز

    که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

    عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

    تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

    مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

    کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

  • غزل شمارهٔ ۱۷۵

    صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

    که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

    هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

    درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

    تنور لاله چنان برفروخت باد بهار

    که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

    به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

    که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

  • غزل شمارهٔ ۱۷۶

    سحرم دولت بیدار به بالین آمد

    گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

    قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

    تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

    مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

    که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

    گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

    ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

  • غزل شمارهٔ ۱۷۰

    زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

    از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

    صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست

    باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

    شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

    باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

    مغبچهای میگذشت راه زن دین و دل

    در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

  • غزل شمارهٔ ۱۷۱

    دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

    کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

    خاک وجود ما را از آب دیده گل کن

    ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد

    این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند

    حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد

    عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود

    کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد

  • غزل شمارهٔ ۱۶۷

    ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد

    دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

    نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

    به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

    به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

    فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

    به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست

    گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

  • غزل شمارهٔ ۱۶۸

    گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

    به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

    شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

    پیام داد که خواهم نشست با رندان

    بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

    رواست در بر اگر میتپد کبوتر دل

    که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

  • غزل شمارهٔ ۱۶۹

    یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد

    دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

    آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

    خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

    کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

    حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

    لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

  • غزل شمارهٔ ۱۶۴

    نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

    عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

    ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

    چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

    این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

    تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

    گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

    مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

  • غزل شمارهٔ ۱۶۵

    مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

    قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

    رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

    مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

    مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

    هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

    خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

  • غزل شمارهٔ ۱۶۶

    روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

    آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

    شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

    نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

    صبح امید که بد معتکف پرده غیب

    گو برون آی که کار شب تار آخر شد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۹

    نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

    ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

    صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

    شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

    خوش بود گر محک تجربه آید به میان

    تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

    خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

    ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

  • غزل شمارهٔ ۱۶۰

    خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

    نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

    من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

    که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

    روا مدار خدایا که در حریم وصال

    رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

    همای گو مفکن سایه شرف هرگز

    در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

  • غزل شمارهٔ ۱۶۱

    کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

    یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

    از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

    صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

    غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

    شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

  • غزل شمارهٔ ۱۵۷

    هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

    پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

    من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

    داغ سودای توام سر سویدا باشد

    تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر

    کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

    از بن هر مژهام آب روان است بیا

    اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۸

    من و انکار شراب این چه حکایت باشد

    غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

    تا به غایت ره میخانه نمیدانستم

    ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد

    زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

    تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

    زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

    عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۳

    سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

    به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

    چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

    برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

    نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست

    گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد

    من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست

  • غزل شمارهٔ ۱۵۴

    راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

    شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

    بر آستان جانان گر سر توان نهادن

    گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

    قد خمیده ما سهلت نماید اما

    بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

    در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

    جام می مغانه هم با مغان توان زد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۵

    اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد

    ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

    و گر به رهگذری یک دم از وفاداری

    چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

    و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس

    ز حقه دهنش چون شکر فروریزد

    من آن فریب که در نرگس تو میبینم

    بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۶

    به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

    تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

    اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند

    کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

    به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز

    به یار یک جهت حق گزار ما نرسد

    هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

    به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۲

    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

    جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

    عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

    عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد

    برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

    مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۹

    دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد

    ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

    خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

    که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد

    بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

    که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد

    صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند

  • غزل شمارهٔ ۱۵۰

    ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

    عارفان را همه در شرب مدام اندازد

    ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال

    ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

    ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

    سر و دستار نداند که کدام اندازد

    زاهد خام که انکار می و جام کند

    پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

  • غزل شمارهٔ ۱۵۱

    دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد

    به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد

    به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند

    زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد

    رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب

    چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد

    شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

  • غزل شمارهٔ ۱۴۶

    صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد

    دل شوریده ما را به بو در کار میآورد

    من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

    که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار میآورد

    فروغ ماه میدیدم ز بام قصر او روشن

    که رو از شرم آن خورشید در دیوار میآورد

    ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم

  • غزل شمارهٔ ۱۴۷

    نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

    که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

    به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک

    بدین نوید که باد سحرگهی آورد

    بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان

    در این جهان ز برای دل رهی آورد

    همیرویم به شیراز با عنایت بخت

    زهی رفیق که بختم به همرهی آورد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۲

    دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

    شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

    آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید

    تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

    مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

    راه مستانه زد و چاره مخموری کرد

    نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود

    آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۳

    سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

    وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

    گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

    طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

    مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

    کو به تایید نظر حل معما میکرد

    دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

    و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۴

    به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

    که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

    مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

    بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

    گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید

    که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

    گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

    گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۵

    چه مستیست ندانم که رو به ما آورد

    که بود ساقی و این باده از کجا آورد

    تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

    که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

    دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

    که باد صبح نسیم گره گشا آورد

    رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

    بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۰

    دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

    یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

    یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

    یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

    گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

    چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

    شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من

    سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

  • غزل شمارهٔ ۱۴۱

    دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

    چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

    آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

    آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

    اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار

    طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد

    برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

  • غزل شمارهٔ ۱۳۸

    یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

    به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

    آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

    بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

    کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

    رهنمونیم به پای علم داد نکرد

    دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

    نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۹

    رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

    صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

    سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد

    در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

    یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار

    کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

    ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت

    وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۴

    بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

    باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

    طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود

    ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

    قره العین من آن میوه دل یادش باد

    که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

    ساروان بار من افتاد خدا را مددی

    که امید کرمم همره این محمل کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۵

    چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

    نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

    به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد

    بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

    هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

    نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

    چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن

    که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۶

    دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

    تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

    آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم

    این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

    دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

    به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

    عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

  • غزل شمارهٔ ۱۳۷

    دل از من برد و روی از من نهان کرد

    خدا را با که این بازی توان کرد

    شب تنهاییم در قصد جان بود

    خیالش لطفهای بیکران کرد

    چرا چون لاله خونین دل نباشم

    که با ما نرگس او سرگران کرد

    که را گویم که با این درد جان سوز

    طبیبم قصد جان ناتوان کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۸

    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

    بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

    کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

    عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

    باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم

    آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

    رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او

    اگر امروز نبردهست که فردا ببرد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۹

    اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

    نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

    اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

    چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

    فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

    که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

    گذار بر ظلمات است خضر راهی کو

    مباد کآتش محرومی آب ما ببرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۰

    سحر بلبل حکایت با صبا کرد

    که عشق روی گل با ما چهها کرد

    از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

    و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد

    غلام همت آن نازنینم

    که کار خیر بی روی و ریا کرد

    من از بیگانگان دیگر ننالم

    که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۱

    بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

    هلال عید به دور قدح اشارت کرد

    ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

    که خاک میکده عشق را زیارت کرد

    مقام اصلی ما گوشه خرابات است

    خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

    بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

    بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۲

    به آب روشن می عارفی طهارت کرد

    علی الصباح که میخانه را زیارت کرد

    همین که ساغر زرین خور نهان گردید

    هلال عید به دور قدح اشارت کرد

    خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد

    به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

    امام خواجه که بودش سر نماز دراز

    به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۳۳

    صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

    بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

    بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

    زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

    ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان

    دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

    این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

    و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۷

    روشنی طلعت تو ماه ندارد

    پیش تو گل رونق گیاه ندارد

    گوشه ابروی توست منزل جانم

    خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد

    تا چه کند با رخ تو دود دل من

    آینه دانی که تاب آه ندارد

    شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت

    چشم دریده ادب نگاه ندارد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۳

    مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

    نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

    عالم از ناله عشاق مبادا خالی

    که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

    پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

    خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

    محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

    تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۴

    آن که از سنبل او غالیه تابی دارد

    باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

    از سر کشته خود میگذری همچون باد

    چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

    ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف

    آفتابیست که در پیش سحابی دارد

    چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک

    تا سهی سرو تو را تازهتر آبی دارد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۵

    شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

    بنده طلعت آن باش که آنی دارد

    شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی

    خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد

    چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

    که به امید تو خوش آب روانی دارد

    گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا

    نه سواریست که در دست عنانی دارد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۶

    جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

    هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

    با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

    یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

    هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

    دردا که این معما شرح و بیان ندارد

    سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

    ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

  • غزل شمارهٔ ۱۲۰

    بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

    بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

    غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

    بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

    چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود

    ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

    ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم

  • غزل شمارهٔ ۱۲۱

    هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

    سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

    حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

    کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

    دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است

    که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

    لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست

  • غزل شمارهٔ ۱۲۲

    هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

    خداش در همه حال از بلا نگه دارد

    حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

    که آشنا سخن آشنا نگه دارد

    دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

    فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد

    گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

    نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۹

    دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

    ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

    به خط و خال گدایان مده خزینه دل

    به دست شاهوشی ده که محترم دارد

    نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

    غلام همت سروم که این قدم دارد

    رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

    نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۴

    همای اوج سعادت به دام ما افتد

    اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

    حباب وار براندازم از نشاط کلاه

    اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

    شبی که ماه مراد از افق شود طالع

    بود که پرتو نوری به بام ما افتد

    به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

    کی اتفاق مجال سلام ما افتد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۵

    درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

    نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

    چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

    که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

    شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

    بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

    عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

  • غزل شمارهٔ ۱۱۶

    کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد

    محقق است که او حاصل بصر دارد

    چو خامه در ره فرمان او سر طاعت

    نهادهایم مگر او به تیغ بردارد

    کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه

    که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

    به پای بوس تو دست کسی رسید که او

    چو آستانه بدین در همیشه سر دارد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۷

    دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد

    که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

    سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس

    که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

    ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم

    تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

    به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

  • غزل شمارهٔ ۱۱۲

    آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

    صبر و آرام تواند به من مسکین داد

    وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

    هم تواند کرمش داد من غمگین داد

    من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم

    که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

    گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

    آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۳

    بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

    که تاب من به جهان طره فلانی داد

    دلم خزانه اسرار بود و دست قضا

    درش ببست و کلیدش به دلستانی داد

    شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب

    به مومیایی لطف توام نشانی داد

    تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

    که دست دادش و یاری ناتوانی داد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۰

    پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

    وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

    از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

    ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

    دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

    چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

    از رهگذر خاک سر کوی شما بود

    هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

  • غزل شمارهٔ ۱۱۱

    عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

    عارف از خنده می در طمع خام افتاد

    حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

    این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

    این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

    یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

    غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

    کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۶

    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

    وجود نازکت آزرده گزند مباد

    سلامت همه آفاق در سلامت توست

    به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

    جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

    که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

    در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

    رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۸

    خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد

    ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

    زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست

    دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد

    ای که انشا عطارد صفت شوکت توست

    عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد

    طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد

    غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۹

    دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

    ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

    صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

    پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

    سوی من وحشی صفت عقل رمیده

    آهوروشی کبک خرامی نفرستاد

    دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

    و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۵

    صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

    ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

    آن که یک جرعه می از دست تواند دادن

    دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

    آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

    شاه ترکان سخن مدعیان میشنود

    شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۰

    دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

    گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

    گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ

    گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

    سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

    از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

    بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

    در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۱

    شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد

    زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

    گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن

    که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

    ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ

    از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

    قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش

    ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۲

    دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد

    من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد

    کارم بدان رسید که همراز خود کنم

    هر شام برق لامع و هر بامداد باد

    در چین طره تو دل بی حفاظ من

    هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد

    امروز قدر پند عزیزان شناختم

    یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد

  • غزل شمارهٔ ۱۰۳

    روز وصل دوستداران یاد باد

    یاد باد آن روزگاران یاد باد

    کامم از تلخی غم چون زهر گشت

    بانگ نوش شادخواران یاد باد

    گر چه یاران فارغند از یاد من

    از من ایشان را هزاران یاد باد

    مبتلا گشتم در این بند و بلا

    کوشش آن حق گزاران یاد باد

  • غزل شمارهٔ ۹۴

    زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

    بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

    رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس

    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

    سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

  • غزل شمارهٔ ۹۵

    مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت

    خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت

    پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

    که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

    سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

    که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت

    تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

  • غزل شمارهٔ ۹۶

    درد ما را نیست درمان الغیاث

    هجر ما را نیست پایان الغیاث

    دین و دل بردند و قصد جان کنند

    الغیاث از جور خوبان الغیاث

    در بهای بوسهای جانی طلب

    میکنند این دلستانان الغیاث

    خون ما خوردند این کافردلان

    ای مسلمانان چه درمان الغیاث

  • غزل شمارهٔ ۹۷

    تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

    سزد اگر همه دلبران دهندت باج

    دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش

    به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج

    بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز

    سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج

    دهان شهد تو داده رواج آب خضر

    لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

  • غزل شمارهٔ ۹۸

    اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

    صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

    سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات

    بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

    ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص

    از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

    ز دیدهام شده یک چشمه در کنار روان

    که آشنا نکند در میان آن ملاح

  • غزل شمارهٔ ۹۳

    چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

    حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

    به نوک خامه رقم کردهای سلام مرا

    که کارخانه دوران مباد بی رقمت

    نگویم از من بیدل به سهو کردی یاد

    که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

    مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت

    که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

  • غزل شمارهٔ ۹۰

    ای هدهد صبا به سبا میفرستمت

    بنگر که از کجا به کجا میفرستمت

    حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

    زین جا به آشیان وفا میفرستمت

    در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

    میبینمت عیان و دعا میفرستمت

    هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر

    در صحبت شمال و صبا میفرستمت

  • غزل شمارهٔ ۹۱

    ای غایب از نظر به خدا میسپارمت

    جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

    تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

    باور مکن که دست ز دامن بدارمت

    محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

    دست دعا برآرم و در گردن آرمت

    گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

    صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

  • غزل شمارهٔ ۹۲

    میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت

    خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

    گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست

    خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت

    عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست

    گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

    آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او

  • غزل شمارهٔ ۸۸

    شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

    فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

    حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

    کنایتیست که از روزگار هجران گفت

    نشان یار سفرکرده از که پرسم باز

    که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

    فغان که آن مه نامهربان مهرگسل

    به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

  • غزل شمارهٔ ۸۹

    یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

    بازآید و برهاندم از بند ملامت

    خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

    تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

    فریاد که از شش جهتم راه ببستند

    آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

    امروز که در دست توام مرحمتی کن

    فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

  • غزل شمارهٔ ۸۵

    شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

    روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

    گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

    بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

    بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

    وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

    عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

  • غزل شمارهٔ ۸۶

    ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

    کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

    آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

    وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

    آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

    وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

    زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب

    گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

  • غزل شمارهٔ ۸۷

    حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

    آری به اتفاق جهان میتوان گرفت

    افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

    شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

    زین آتش نهفته که در سینه من است

    خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت

    میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

    از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

  • غزل شمارهٔ ۸۳

    گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

    ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

    برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

    جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

    در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

    هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

    عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

  • غزل شمارهٔ ۸۴

    ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

    درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

    وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

    عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

    مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

    در عرصه خیال که آمد کدام رفت

    بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

    در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

  • غزل شمارهٔ ۸۰

    عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

    که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

    همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

    همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

    سر تسلیم من و خشت در میکدهها

    مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

  • غزل شمارهٔ ۸۱

    صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

    ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

    گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

    هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

    گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

    ای بسا در که به نوک مژهات باید سفت

    تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

    هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

  • غزل شمارهٔ ۸۲

    آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

    آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

    تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

    کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت

    بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

    آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

    دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

    سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

  • غزل شمارهٔ ۷۷

    بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

    و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت

    گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

    گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

    یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

    پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

    در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

  • غزل شمارهٔ ۷۸

    دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

    بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

    یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم

    افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

    بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار

    حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

    با این همه هر آن که نه خواری کشید از او

    هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

  • غزل شمارهٔ ۷۹

    کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت

    من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

    گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

    که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

    چمن حکایت اردیبهشت میگوید

    نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

    به می عمارت دل کن که این جهان خراب

    بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

  • غزل شمارهٔ ۷۴

    حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

    باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

    از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

    غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

    منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

    که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

    دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

  • غزل شمارهٔ ۷۵

    خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست

    تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

    از لبت شیر روان بود که من میگفتم

    این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

    جان درازی تو بادا که یقین میدانم

    در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

    مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

    ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

  • غزل شمارهٔ ۷۶

    جز آستان توام در جهان پناهی نیست

    سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

    عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم

    که تیغ ما بجز از نالهای و آهی نیست

    چرا ز کوی خرابات روی برتابم

    کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

    زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر

    بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

  • غزل شمارهٔ ۷۲

    راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

    آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

    هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

    ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

    کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

    از چشم خود بپرس که ما را که میکشد

    جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

  • غزل شمارهٔ ۷۳

    روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

    منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

    ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

    سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

    اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

    خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

    تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

    سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

  • غزل شمارهٔ ۷۱

    زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

    در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

    در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

    در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

    تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

    عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

    چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

  • غزل شمارهٔ ۶۶

    بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

    که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

    در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

    چه جای دم زدن نافههای تاتاریست

    بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

    که مست جام غروریم و نام هشیاریست

    خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست

    که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

  • غزل شمارهٔ ۶۷

    یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

    جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

    حالیا خانه برانداز دل و دین من است

    تا در آغوش که میخسبد و همخانه کیست

    باده لعل لبش کز لب من دور مباد

    راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

    دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

    بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

  • غزل شمارهٔ ۶۸

    ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

    حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

    مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

    عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

    میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرش

    گر چه در شیوه گری هر مژهاش قتالیست

    ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر

  • غزل شمارهٔ ۶۹

    کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

    در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

    چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان

    همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

    روی تو مگر آینه لطف الهیست

    حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

    نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

    مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

  • غزل شمارهٔ ۷۰

    مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

    دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

    اشکم احرام طواف حرمت میبندد

    گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

    بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

    طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

    عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

    مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

  • غزل شمارهٔ ۶۵

    خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

    ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

    هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

    کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

    پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

    غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

    معنی آب زندگی و روضه ارم

    جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

  • غزل شمارهٔ ۶۱

    صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

    بیار نفحهای از گیسوی معنبر دوست

    به جان او که به شکرانه جان برافشانم

    اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

    و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار

    برای دیده بیاور غباری از در دوست

    من گدا و تمنای وصل او هیهات

    مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

  • غزل شمارهٔ ۶۲

    مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

    تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

    واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

    طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

    زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

    بر امید دانهای افتادهام در دام دوست

    سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

  • غزل شمارهٔ ۶۳

    روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

    در غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست

    گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

    چون من در آن دیار هزاران غریب هست

    در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

    هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

    آن جا که کار صومعه را جلوه میدهند

    ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

  • غزل شمارهٔ ۶۴

    اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست

    زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

    پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن

    بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

    در این چمن گل بی خار کس نچید آری

    چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست

    سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

    که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

  • غزل شمارهٔ ۵۹

    دارم امید عاطفتی از جانب دوست

    کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

    دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

    گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

    چندان گریستم که هر کس که برگذشت

    در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

    هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

    موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

  • غزل شمارهٔ ۶۰

    آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

    آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

    خوش میدهد نشان جلال و جمال یار

    خوش میکند حکایت عز و وقار دوست

    دل دادمش به مژده و خجلت همیبرم

    زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

    شکر خدا که از مدد بخت کارساز

    بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

  • غزل شمارهٔ ۵۸

    سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

    که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست

    نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

    نهادم آینهها در مقابل رخ دوست

    صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

    که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست

    نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس

    بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

  • غزل شمارهٔ ۵۷

    آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

    چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

    گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

    او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

    روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

    لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

    خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

    سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

  • غزل شمارهٔ ۵۳

    منم که گوشه میخانه خانقاه من است

    دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

    گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک

    نوای من به سحر آه عذرخواه من است

    ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله

    گدای خاک در دوست پادشاه من است

    غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست

    جز این خیال ندارم خدا گواه من است

  • غزل شمارهٔ ۵۴

    ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

    ببین که در طلبت حال مردمان چون است

    به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

    ز جام غم می لعلی که میخورم خون است

    ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

    اگر طلوع کند طالعم همایون است

    حکایت لب شیرین کلام فرهاد است

    شکنج طره لیلی مقام مجنون است

  • غزل شمارهٔ ۵۵

    خم زلف تو دام کفر و دین است

    ز کارستان او یک شمه این است

    جمالت معجز حسن است لیکن

    حدیث غمزهات سحر مبین است

    ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

    که دایم با کمان اندر کمین است

    بر آن چشم سیه صد آفرین باد

    که در عاشق کشی سحرآفرین است

  • غزل شمارهٔ ۵۱

    لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

    وز پی دیدن او دادن جان کار من است

    شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

    هر که دل بردن او دید و در انکار من است

    ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

    شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

    بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

  • غزل شمارهٔ ۵۲

    روزگاریست که سودای بتان دین من است

    غم این کار نشاط دل غمگین من است

    دیدن روی تو را دیده جان بین باید

    وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

    یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

    از مه روی تو و اشک چو پروین من است

    تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

    خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

  • غزل شمارهٔ ۴۹

    روضه خلد برین خلوت درویشان است

    مایه محتشمی خدمت درویشان است

    گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

    فتح آن در نظر رحمت درویشان است

    قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

    منظری از چمن نزهت درویشان است

    آن چه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه

    کیمیاییست که در صحبت درویشان است

  • غزل شمارهٔ ۵۰

    به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

    بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

    گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

    به دست باش که خیری به جای خویشتن است

    به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع

    شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

    چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل

    مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

  • غزل شمارهٔ ۴۳

    صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

    وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

    از صبا هر دم مشام جان ما خوش میشود

    آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

    ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

    ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

    مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

  • غزل شمارهٔ ۴۴

    کنون که بر کف گل جام باده صاف است

    به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

    بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

    چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

    که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

    به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

    که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

  • غزل شمارهٔ ۴۵

    در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

    صراحی می ناب و سفینه غزل است

    جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

    پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است

    نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

    ملالت علما هم ز علم بی عمل است

    به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

    جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است

  • غزل شمارهٔ ۴۶

    گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

    سلطان جهانم به چنین روز غلام است

    گو شمع میارید در این جمع که امشب

    در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

    در مذهب ما باده حلال است ولیکن

    بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

    گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

    چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

  • غزل شمارهٔ ۴۷

    به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

    دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

    زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

    که سرفرازی عالم در این کله دانست

    بر آستانه میخانه هر که یافت رهی

    ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

    هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند

    رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

  • غزل شمارهٔ ۴۸

    صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

    گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

    قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

    که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

    عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

    بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

    آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم

    محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

  • غزل شمارهٔ ۴۲

    حال دل با تو گفتنم هوس است

    خبر دل شنفتنم هوس است

    طمع خام بین که قصه فاش

    از رقیبان نهفتنم هوس است

    شب قدری چنین عزیز و شریف

    با تو تا روز خفتنم هوس است

    وه که دردانهای چنین نازک

    در شب تار سفتنم هوس است

    ای صبا امشبم مدد فرمای

  • غزل شمارهٔ ۳۷

    بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

    بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

    چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

    سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست

    که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

    نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

  • غزل شمارهٔ ۳۸

    بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

    وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

    هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

    دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

    میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت

    هیهات از این گوشه که معمور نماندست

    وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت

    از دولت هجر تو کنون دور نماندست

  • غزل شمارهٔ ۳۹

    باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

    شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

    ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفتهای

    کت خون ما حلالتر از شیر مادر است

    چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

    تشخیص کردهایم و مداوا مقرر است

    از آستان پیر مغان سر چرا کشیم

    دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

  • غزل شمارهٔ ۴۰

    المنة لله که در میکده باز است

    زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

    خمها همه در جوش و خروشند ز مستی

    وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

    از وی همه مستی و غرور است و تکبر

    وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

    رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

    با دوست بگوییم که او محرم راز است

  • غزل شمارهٔ ۴۱

    اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است

    به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

    صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

    به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

    در آستین مرقع پیاله پنهان کن

    که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است

    به آب دیده بشوییم خرقهها از می

    که موسم ورع و روزگار پرهیز است

  • غزل شمارهٔ ۳۶

    تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

    دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

    چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

    لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

    در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

    نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

    زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

    چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

  • غزل شمارهٔ ۳۲

    خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

    گشاد کار من اندر کرشمههای تو بست

    مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

    زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

    ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

    نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

    مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

    ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

  • غزل شمارهٔ ۳۳

    خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

    چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

    جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

    کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

    ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

    آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

    ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

    در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

  • غزل شمارهٔ ۳۴

    رواق منظر چشم من آشیانه توست

    کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

    به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

    لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست

    دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

    که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

    علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

    که این مفرح یاقوت در خزانه توست

  • غزل شمارهٔ ۳۵

    برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

    مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

    میان او که خدا آفریده است از هیچ

    دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست

    به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

    نصیحت همه عالم به گوش من بادست

    گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

    اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

  • غزل شمارهٔ ۲۹

    ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

    خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

    گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

    هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

    افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

    تحریر خیال خط او نقش بر آب است

    بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

    زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

  • غزل شمارهٔ ۳۰

    زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

    راه هزار چاره گر از چار سو ببست

    تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

    بگشود نافهای و در آرزو ببست

    شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

    ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

    ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت

    این نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست

  • غزل شمارهٔ ۳۱

    آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

    یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

    تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

    هر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب است

    کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف

    صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

    شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست

  • غزل شمارهٔ ۲۶

    زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

    پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

    نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

    نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

    سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

    گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

    عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

    کافر عشق بود گر نشود باده پرست

  • غزل شمارهٔ ۲۷

    در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

    مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

    در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

    وز قد بلند او بالای صنوبر پست

    آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

    وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

    شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

  • غزل شمارهٔ ۲۸

    به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

    که مونس دم صبحم دعای دولت توست

    سرشک من که ز طوفان نوح دست برد

    ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

    بکن معاملهای وین دل شکسته بخر

    که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

    زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

    که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

  • غزل شمارهٔ ۲۱

    دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

    گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

    که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

    که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

    شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

    پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست

    در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو

  • غزل شمارهٔ ۲۲

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

    سخن شناس نهای جان من خطا این جاست

    سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید

    تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست

    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

    دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

  • غزل شمارهٔ ۲۳

    خیال روی تو در هر طریق همره ماست

    نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

    به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

    جمال چهره تو حجت موجه ماست

    ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید

    هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

    اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

    گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

  • غزل شمارهٔ ۲۴

    مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

    که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

    من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

    چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

    می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

    که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

    کمر کوه کم است از کمر مور این جا

  • غزل شمارهٔ ۲۵

    شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

    صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

    اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

    ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست

    بیار باده که در بارگاه استغنا

    چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

    از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

    رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

  • غزل شمارهٔ ۱۶

    خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

    به قصد جان من زار ناتوان انداخت

    نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

    زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

    به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

    فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

    شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن

    که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

  • غزل شمارهٔ ۱۷

    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

    تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

    جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

    سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

    دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

    آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

    چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

  • غزل شمارهٔ ۱۸

    ساقیا آمدن عید مبارک بادت

    وان مواعید که کردی مرواد از یادت

    در شگفتم که در این مدت ایام فراق

    برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

    برسان بندگی دختر رز گو به درآی

    که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

    شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

    جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

  • غزل شمارهٔ ۱۹

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

    منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

    شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

    آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

    هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

    در خرابات بگویید که هشیار کجاست

    آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

    نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست

  • غزل شمارهٔ ۲۰

    روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست

    می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

    نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

    وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

    چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

    این چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاست

    باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

  • غزل شمارهٔ ۱۵

    ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

    و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

    خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

    کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

    درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد

    اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

    راه دل عشاق زد آن چشم خماری

    پیداست از این شیوه که مست است شرابت

  • غزل شمارهٔ ۱۱

    ساقی به نور باده برافروز جام ما

    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

    ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم

    ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

    ثبت است بر جریده عالم دوام ما

    چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

    کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

  • غزل شمارهٔ ۱۲

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

    آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

    عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

    بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

    کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

    به که نفروشند مستوری به مستان شما

    بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

    زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

  • غزل شمارهٔ ۱۳

    میدمد صبح و کله بست سحاب

    الصبوح الصبوح یا اصحاب

    میچکد ژاله بر رخ لاله

    المدام المدام یا احباب

    میوزد از چمن نسیم بهشت

    هان بنوشید دم به دم می ناب

    تخت زمرد زده است گل به چمن

    راح چون لعل آتشین دریاب

    در میخانه بستهاند دگر

  • غزل شمارهٔ ۱۴

    گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

    گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

    گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

  • غزل شمارهٔ ۹

    رونق عهد شباب است دگر بستان را

    میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

    ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

    خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

    گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

    خاکروب در میخانه کنم مژگان را

    ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

    مضطرب حال مگردان من سرگردان را

  • غزل شمارهٔ ۱۰

    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

    چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

    ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

    روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

    در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

    کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما

    عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

  • غزل شمارهٔ ۴

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را

    شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

    تفقدی نکند طوطی شکرخا را

    غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

    که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

    به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

    به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

  • غزل شمارهٔ ۵

    دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را

    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

    باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

    نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

    در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

    هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

  • غزل شمارهٔ ۶

    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

    ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

    مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

    مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

    ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

    دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

    تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا

  • غزل شمارهٔ ۷

    صوفی بیا که آینه صافیست جام را

    تا بنگری صفای می لعل فام را

    راز درون پرده ز رندان مست پرس

    کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

    عنقا شکار کس نشود دام بازچین

    کان جا همیشه باد به دست است دام را

    در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

    یعنی طمع مدار وصال دوام را

  • غزل شمارهٔ ۸

    ساقیا برخیز و درده جام را

    خاک بر سر کن غم ایام را

    ساغر می بر کفم نه تا ز بر

    برکشم این دلق ازرق فام را

    گر چه بدنامیست نزد عاقلان

    ما نمیخواهیم ننگ و نام را

    باده درده چند از این باد غرور

    خاک بر سر نفس نافرجام را

  • غزل شمارهٔ ۱

    الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

    به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید

    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

    جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

  • غزل شمارهٔ ۲

    صلاح کار کجا و من خراب کجا

    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

    ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

    چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

  • غزل شمارهٔ ۳

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

    به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

    بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

    کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

    فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

    چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

    ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

  • قطعه شمارهٔ ۳۴

    پادشاها لشکر توفیق همراه تو اند

    خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره میکنی

    با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت

    آگهی و خدمت دلهای آگه میکنی

    با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام

    کار بر وفق مراد صبغه الله میکنی

    آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد

    فرصتت بادا که هفت و نیم با ده میکنی

  • قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع

    شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جوان

    از پرتو سعادت شاه جهان ستان

    خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوست

    صاحبقران خسرو و شاه خدایگان

    خورشید ملکپرور و سلطان دادگر

    دارای دادگستر و کسرای کینشان

    سلطاننشان عرصهٔ اقلیم سلطنت

    بالانشین مسند ایوان لامکان

  • قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

    ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

    هزار نکته در این کار هست تا دانی

    بجز شکردهنی مایههاست خوبی را

    به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

    هزار سلطنت دلبری بدان نرسد

    که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

    چه گردها که برانگیختی ز هستی من

    مباد خسته سمندت که تیز میرانی

  • قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق

    سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیرد

    چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد

    هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد

    افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد

    نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح

    که پیر صومعه راه در مغان گیرد

    نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک

    در او شرار چراغ سحرگهان گیرد

  • قطعه شمارهٔ ۳۲

    خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا

    ای جلال تو به انواع هنر ارزانی

    همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد

    صیت مسعودی و آوازهٔ شه سلطانی

    گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم

    این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی

    در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر

    همه بربود به یک دم فلک چوگانی

  • قطعه شمارهٔ ۳۳

    ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار

    تا تن خاکی من عین بقا گردانی

    چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست

    به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی

    همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن

    زانکه در پای تو دارم سر جانافشانی

    بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب

    وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی

  • قطعه شمارهٔ ۲۹

    به من سلام فرستاد دوستی امروز

    که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی

    پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد

    چرا ز خانهٔ خواجه به در نمیآیی

    جواب دادم و گفتم بدار معذورم

    که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی

    وکیل قاضیام اندر گذر کمین کردهست

    به کف قبالهٔ دعوی چو مار شیدایی

  • قطعه شمارهٔ ۳۰

    گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل

    بر آب نقطهٔ شرمش مدار بایستی

    ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش

    چرا تهی ز می خوشگوار بایستی

    وگر سرای جهان را سر خرابی نیست

    اساس او به از این استوار بایستی

    زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش

    به دست آصف صاحب عیار بایستی

  • قطعه شمارهٔ ۲۶

    ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست

    آرزو میبخشد و اسرار میدارد نگاه

    جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن

    زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه

    دوستداران دوستکامند و حریفان باادب

    پیشکاران نیکنام و صفنشینان نیکخواه

    ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص

  • قطعه شمارهٔ ۲۲

    سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن

    صاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن

    سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروز

    روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن

    هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر

    مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن

    مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بود

    شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن

  • قطعه شمارهٔ ۱۲

    شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست

    این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند

    هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد

    آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند

    ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست

    قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند

    در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید

  • قطعه شمارهٔ ۱۴

    دل منه بر دنیی و اسباب او

    زانکه از وی کس وفاداری ندید

    کس عسل بینیش از این دکان نخورد

    کس رطب بیخار از این بستان نچید

    هر به ایامی چراغی بر فروخت

    چون تمام افروخت بادش دردمید

    بی تکلف هر که دل بر وی نهاد

    چون بدیدی خصم خود میپرورید

  • قطعه شمارهٔ ۱۵

    بر سر بازار جانبازان منادی میزنند

    بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید

    دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست

    رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید

    جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب

    عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید

    هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم

  • قطعه شمارهٔ ۵

    قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال

    متنفر شده از بنده گریزان میرفت

    نقش خوارزم و خیال لب جیحون میبست

    با هزاران گله از ملک سلیمان میرفت

    میشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

    من همیدیدم و از کالبدم جان میرفت

    چون همیگفتمش ای مونس دیرینهٔ من

    سخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفت

  • قطعه شمارهٔ ۷

    به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق

    به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد

    نخست پادشهی همچو او ولایت بخش

    که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد

    دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین

    که قاضیای به از او آسمان ندارد یاد

    دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدین

    که یمن همت او کارهای بسته گشاد

  • قطعه شمارهٔ ۸

    خسروا گوی فلک در خم چوگان توشد

    ساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد

    زلف خاتون ظفر شیفتهٔ پرچم توست

    دیدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد

    ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست

    عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد

    طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد

    غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد

  • قطعه شمارهٔ ۹

    دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد

    دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد

    ذروهٔ کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع

    راهروان وهم را راه هزار ساله باد

    ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی

    بادهٔ صاف دایمت در قدح و پیاله باد

    چون به هوای مدحتت زهره شود ترانهساز

  • قطعه شمارهٔ ۴

    بهاء الحق و الدین طاب مثواه

    امام سنت و شیخ جماعت

    چو میرفت از جهان این بیت میخواند

    بر اهل فضل و ارباب براعت

    به طاعت قرب ایزد میتوان یافت

    قدم در نه گرت هست استطاعت

    بدین دستور تاریخ وفاتش

    برون آر از حروف قرب طاعت